فردا شکل امروز نیست

تنهایی و بازبینی ۱۴۰۰

شنبه, ۳۰ بهمن ۱۴۰۰، ۰۷:۴۸ ب.ظ

دم در مدرسه پیاده شدم و زیر باران آمدم تا خیابان نسترن،نشستم توی کافه ای که منوی کافه اش هنوز اماده نبود و داشتند اخبار گوش می دادند.نشستم.حس و حال خوبی نگرفتم از فضای سه کارکن توی کافه.اسپرسوی‌ سرد غیرحرفه ایشان را سر کشیدم و زدم بیرون.ده دقیقه توی خیابان خلوت و زیر باران قدم زدم تا رسیدم به کافه ی بعدی.موسیقی لایت.یک عالمه صدای آدم ها...من بی ترس از کرونا رفتم جلوی پیشخوان ایستادم و وقتی دخترک گفت که باید اسکن کنی منو را اظهار گیجی کردم و دمنوش بابونه و چیز کیک را علی رغم قیمت زیادش ثبت کردم و آمدم نشستم پشت میز دم پنجره.کنارم زن و شوهری پوشیه ای و روبه رویم دخترهای نوجوان.صداها را نفس می کشم و انگار نمیخواهم از برنامه ی سالم بنویسم.بوی عطر زن جوانی که پوشیه را بالا زده با سرمایی که دو جوان از در می آورند در هم می امیزد و به مشامم می رسد.

سردم شده و پشیمانم از انتخاب میز.

شارژرم چه شد؟نمیدانم.ترس دارم.از شرایط هانی.از اینکه چقدر وقت دارم‌از اینکه انگار کسی می گوید لذت نبر لذت نبر...

اما حالا که امده بودم که با خودم باشم و بنویسم،دلم میخواهد بنشینم و مردم را تماشا کنم...اما

۱۴۰۰ دارد تمام میشود و باید نگاهش کنم...

رجب عزیز مثل همین باران دست برده توی قلبم و غم ها را شسته...چند ویژگی بد را با خودش برده است و حالا نشسته ام به آن ور بدگذران ذهنم می گویم 

لحظه را دریاب و خوش باش و این همه را نفس بکش...این همه تنهای را نفس بکش

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۰/۱۱/۳۰
فاطمه سادات

نظرات  (۱)

منم امروز وقت دندونپزشکی داشتم، همسر بعدش اومد دنبالم و چون سر کار ناهار نخورده بود، دوتایی رفتیم فست فود خوردیم. اولین بار که بدون بچه‌ها این کار رو کردیم و‌ نگم که چقدر خوش گذشت تو این بارون قشنگ😍

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی